تبليغاتX
daste khali - ....!!!!
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
 

اینجا چه خبره؟

چرا تا میای از یه چاله درآی سریع بدون مجال میفتی تو یه چاه!!؟

چرا تو ظرف یه مدت کوتاه با ید چند بار به خاطر مسائل مختلف اعصابت بریزه به هم؟!

چرا…..!!؟؟

تابحال شده به یکی اعتماد داشته باشی تا جایی که هرچی تو میدونی اونم میدونه انگار داری با خودت تو آینه در دو دل میکنی.!

ولی تو یه روز خسته کننده تلفن زنگ میخوره.!

بر میداری پشته خط یکی از آشناهاست که خیلی دوست داره و روت خیلی حساب میکنه با خودتم کار داره بعد از سلام و احوال پرسی

برمیگرده تو رو به جونه مادرت قسم میده که نتونی دروغ بگی!

تو هم قسم میخوری راست بگی!

با اولین کلمه تو سوال بدن یخ میکنه و میبینی که فروخته شدی.!

بله فروخته!!

جواب رو میدی عین حقیقت !

ولی نه تمام شخصیتت زیر سوال رفته تمام ابهتی که پیشش داشتی به یکباره فرو میریزه!

دیگه جواب دادن برات مشکل میشه!

یه چیزی تو گلوت داره خفت میکنه!

آخه چجوری؟ یعنی چی ؟

چرا فروختت؟! چرا دورت زد؟!

میای بالا و هزار بار به خودت بد و بیرا میگی چون خیلی چیزا از دهن تو به دورغ زده شده

ممکنه ثابت کردنش آسون باشه اما دیگه ساختن اون وجهه کار آسونی نیست!!

از همجا میکشی از همه میخوری و وای بر تو……!

نمیدونم اینقدر اعصابم خورده که دیگه نوشتن برام سنگینه.!

خدایا، وحشت تنهایی ام کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

در این عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم- روا نیست

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانگی سوخت

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم میدهد تسکین به حالم

که غیر از اشک غم در دفترم نیست

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری برانگیز

بیا، شمعی به بالینم بیاویز

بیا، شعری به تابوتم بیاویز!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که: ((این مرگ است و بر در می زند مشت))

بیا ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهایی ام کشت!

اگه تو متن غلط املایی دیدید به بزرگی خودتون ببخشین چون تو حالی نیستم که نوشتم رو دوباره چک کنم!

Bis Bald