منتظر یه دستم که بیاد دستمو بگیره و از این تنهایی نجاتش بده.
آخه میدونی تنهایی بد دردیه.
نه من و نه دستم دیگه طاقت تنهایی رو نداریم هردو ما خسته شدیم.
آخه تا کی؟
تا کی من باید تنها باشم و هیچکس به دادم نرسه و نگه راستی تو.....
ولش کن از بس به این موضوع فکر کردم دارم می میرم.
رنگم شده مثه گچ سفید.
در دلمو به کی بگم که نره منو رسوا کنه؟
به کی میتونم اعتماد کنم؟
کی مونده واسم؟
یکی بود که دیگه الان نیست
از همون روزه اول گذاشت رفت.
بدون هیچ گونه خداحافظی
و از همه جالب تر بدون هیچ گونه سلامی
منو گذاشت سر کار و خودش تو دلش میخندیدو میگفت:
اینم از این چه جالب اینو گذاشتم سره کار
نفهمید!
ولی نمی دونست که یه ترک بزرگ تو دل من ایجاد کرده بود.
اینو به زحمت فراموش کردم
ولی قلبم نه!!
گفتم همه مثه هم نیستن ! این اینجوری بود
و همینطور به خودم دل داری دادم که سره خودمو گول بمالم.
یکی به من گفت چرا تنهایی؟ بیا با من بیا مشکلتو حل کنم
تو دلم گفتم دمش گرم یکی پیدا شد که به وضع من توجه کرد
منو با خودش برد
خواست دستمو با دستش آشنا کنه که دلم و عقلم گفت اگه این کار و بکنی پشیمون میشی
یه نکاه به دستم کردم
یه جوری منو نگاه میکرد که .....
یه لحظه بین دل و عقل و دستم بلوایی شد
نمیدونستم به کی باید جواب بدم
خوب که نگاهش کردم دیدم
عقلو دلم دارن درست میگن
دستمو کشیدم و یه خداحافظی کوچیک
و باز به بخت خودم گفتم
هیییی تو که به ما پشت کردیو نمی خوایی برگردی
و منتظرم که اون روی بختم رو هم ببینم.
Bis Bald
