تبليغاتX
daste khali
یکشنبه هشتم مهر 1386
سلام!

احوالتون؟؟

به حمدا... از زیر مشکلات بیرون اومدیم!

ولی بازم یه سری مونده که حل شه!

امید وارم که طاعات و عباداتتون مورد قبول حق واقع بشه ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید!

این دیر کرد تقصیر من نبود من چند بار آپ کردم این بلاگفا با من لج بود ثبت نکردش!

اولاْ دانشگاه قبول شدم بالاخره!

خدا کمک کرد و از این امتحان هم سر بلند بیرون اومدم!

الانم طبیعتاْ خیلی خوشحالم! 

حالا این نوع آپ کردن یه مقدار سخته چرا؟
چون من اول مهر آپ کردم ولی ثبت نشد!

ولی خوب نظر من شاید الانم تازه باشه!

همیشه اول مهر که میشد یه حس بد توام با یه حس شیرین میومد سراغم

حس بدش این بود که باید صبح زوود از خواب بلند میشدم!

دیگه هیچ تفریحی ازش خبری نبود و فقط درس!

ولی حس خوبش بهم قوت قلب میداد!

حس خوبش این بود با دوستام بودم!

همیشه بهم میگفتن بهترین دوران دوران دبیرستانه ولی باورم نمیشد!

میگفتم الانم به من خوش میگذره دبیرستانم مثه همینه دیگه!

اومدم اول دبیرستان دیدم نه بابا هیچم از این خبرا نیست راهنمایی که باحال تر بود!

اومدم دوم دیدم نه راست میگفتن!

تو دبیرستان مرام و معرفت و صفا و صمیمیت حرف اول رو میزنه!

سومم که دیگه نگوووو!

الان که مدرسه ای در کار نیست دلم خیلی واسه مدرسه تنگ شده!

تو بهار هوای ملایم فروردین!

تو اردیبهشت استرس امتحان خرداد!

تو خرداد هوای گرم توام با یکسرس امتحان که بدجور رو اعصابمون قدم میزد ولی الان یه خاطره شیرین محسوب میشه!

تو پاییز!

با مهر هوای خنک دوستای جدید و قدیم با بوی کتاب نو!

تو آبان امتحان مستمر که از همه سخت تر بود!

آذر با هوای سرد و دلچسب!

تو زمستون!

با دی هوای سرد امتحان مستمر حیاط یخ زده!

تو بهمن ده فجر و آزین بندی کلاس و راه رو!

تو اسفند هوای عیدو تعطیلی مدرسه!

همه اینا خاطرست که زود میگزره!

یادش بخیر از سر کوچه سفارت شروع میشد تا ته کوچه!

همیشه انواع و اقسام پرچم ها تو کوچه ی مدرسه ما به احتزاز در میومد!

ایتالیا.واتیکان.فرانسه.روسیه.و گاهی انگلیس!

همیشه از تو حیاط ساختمون بزرگ سفارت روس به چشم میخورد!

با اون درختهای سر به فلک کشیده و اون باغ بزرگش!

همه اینا خاطرست که با مرورش دل آدم تنگ میشه!

واسه همه چیز!

نیمکت!

معلم!

دفتر!

کتاب!

و......!
دلم هوای مدرسه کرده!

Bis Bald

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
 

اینجا چه خبره؟

چرا تا میای از یه چاله درآی سریع بدون مجال میفتی تو یه چاه!!؟

چرا تو ظرف یه مدت کوتاه با ید چند بار به خاطر مسائل مختلف اعصابت بریزه به هم؟!

چرا…..!!؟؟

تابحال شده به یکی اعتماد داشته باشی تا جایی که هرچی تو میدونی اونم میدونه انگار داری با خودت تو آینه در دو دل میکنی.!

ولی تو یه روز خسته کننده تلفن زنگ میخوره.!

بر میداری پشته خط یکی از آشناهاست که خیلی دوست داره و روت خیلی حساب میکنه با خودتم کار داره بعد از سلام و احوال پرسی

برمیگرده تو رو به جونه مادرت قسم میده که نتونی دروغ بگی!

تو هم قسم میخوری راست بگی!

با اولین کلمه تو سوال بدن یخ میکنه و میبینی که فروخته شدی.!

بله فروخته!!

جواب رو میدی عین حقیقت !

ولی نه تمام شخصیتت زیر سوال رفته تمام ابهتی که پیشش داشتی به یکباره فرو میریزه!

دیگه جواب دادن برات مشکل میشه!

یه چیزی تو گلوت داره خفت میکنه!

آخه چجوری؟ یعنی چی ؟

چرا فروختت؟! چرا دورت زد؟!

میای بالا و هزار بار به خودت بد و بیرا میگی چون خیلی چیزا از دهن تو به دورغ زده شده

ممکنه ثابت کردنش آسون باشه اما دیگه ساختن اون وجهه کار آسونی نیست!!

از همجا میکشی از همه میخوری و وای بر تو……!

نمیدونم اینقدر اعصابم خورده که دیگه نوشتن برام سنگینه.!

خدایا، وحشت تنهایی ام کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

در این عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم- روا نیست

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانگی سوخت

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم میدهد تسکین به حالم

که غیر از اشک غم در دفترم نیست

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری برانگیز

بیا، شمعی به بالینم بیاویز

بیا، شعری به تابوتم بیاویز!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که: ((این مرگ است و بر در می زند مشت))

بیا ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهایی ام کشت!

اگه تو متن غلط املایی دیدید به بزرگی خودتون ببخشین چون تو حالی نیستم که نوشتم رو دوباره چک کنم!

Bis Bald

 

شنبه سوم شهریور 1386
سلام! منو ببخشید که خیلی دیر کردم

 دسته من نبود یکسری مشکل بوجود اومد که دستو بالم رو برای آپ تنگ کرد دیگه تکرار نخواهد شد.

نمیدونم چرا دنیا بدین گونه رقم میخوره!

زمانی که تا اوج خوشبختی فقط دو قدم نا قابل مونده دسترسی به اون سخت میشه!

 اخه چرا؟

 چرا شتر خوشبختی زندگی در خونه همه میخوابه

 ولی در خونه من که میرسه وایمیسته تو چشم زل میزنه و بعد میره!

 وقتی هم که میره برگشتش دسته کسی نیست جز حضرت حق..!

 تو دلم میگم شاید قسمت نبوده!

 تا اینجوری خودم رو اروم کنم تا شاید شبش خوابم ببره!

 ولی نه!

انگار اینجوری هم این قلبه خسته اروم نمیشه

 شاید یکم گریه در نیمه شب زمانی که همه خوابن زیره پتو ارومم کنه!

 ولی نه!

 اینجوری هم فایده نداره و فقط موجب ناراحتی بیشتر خودم میشه!

 شب رو با بیداری سپری کردم.

 شاید یکم تفریح بتونه خاطرات رو پاک کنه!!؟

 واسه همین قرار استادیوم فردا رو میزارم

 میریم استادیوم 90 دقیقه فراموشی و شادی.....

 ولی!؟؟؟

 نه نمیدونم چطور میتونم فراموش کنم؟

 گاهی به کسی که فراموشی داره حسودیم میشه که میتونه غم ها و چیزهایی روکه موجب میشه دلش بگیر رو سریع فراموش کنه

 ولی این چیزی که توقلبم میگذره نه غمه و نه چیزه ناراحت کننده

 این..........

 نمیدونم!

 نرسیدن به هدف چیزه خوبی نیست!

 درون سینه آهی سرد دارم!

 رخی پژمرده،رنگی زرد دارم!

 ندانم،عاشقم،مستم،چه هستم؟

 همی دانم دلی پر درد دارم.

Bis Bald

سه شنبه دوم مرداد 1386
جالبه گاهی اوقات آدما کاری واسه انجام دادن ندارن و اینقدر بی کاری به هشون فشار میاره که گاهی اوقات افسرده میشن.

اما نه گاهی اوقاتم بر عکس این قضیه پیش میاد

یعنی چی؟

آهان یعنی اینکه طرف اینقدر کار میریزه رو سرش که دیگه سره خودشم نمیتونه بخارونه که من شخصاْ الان تو یه همچین وضعی هستم (نه خوبه و نه بد)ولی وقتی این کارا تموم شه باز هم میشه مثل همون روزهای قبل

حالا این کارهایی که ریخته سر من کارهایه خوبین که متشکل از ۴ عروسی پشت سر هم که در نوعه خودش کم نظیره و فقط ۶۰۰ سال یکبار همچین پدیده ای رخ میده که خدا رو شکر این پدیده در خانواده ما رخ داده که ما همش از فک و فامیلای دامادیم که اینم در خوره توجه است.

یکی دیگه از این کارها که خیلی با حاله ختمه!

البته ختم خوب نیست ولی زمانی که قراره بری عروسی یه بنده خدایی اونم فردا! و روز قبل عموش میفته میمیره جالبه و عروسی با اون همه خرج گزاف به هم میخوره و بیچاره اون دسه آدمایی که حول حول لباس دوختن اونم گروون!

خلاصه.

یکی دیگه از این کارا که منو مشغول کرده اینه که باید تمام سعی خودمو بکنم تا به یکی از فامیلا که تازه از (UK) اومده خوش بگذره که کاری سخت و طاقت فرساست چرا چون سن من و اون یکی نیست وعلایقمون با هم کلی فرق داره ولی چاره چی هست؟

یکی دیگه که کمپلت منو دیوونه کرده کنکوره ۵ مرداده که منو وادار کرده درس هایی که بدم میاد رو باز بخونم درسها هم عبارت اند از: سخت افزار- ویژوال بیسیک (این دو مسخره ترین و پر کاربرد ترین درسها هستند) ریاضی و ... ولی اینم چاره ای نداره

یکی دیگه از این کارها نشستن پای کامپیوتر هست چون از زمانی که ADSL گرفتم بیشتر وابسته شدم

و همراه اینها کارهای روزمره و خسته کننده که باعث میشه آدم بیشتر به باخت ایران مقابل کره  و سهمیه بندی بنزین فکر کنه و رگه مغزش بیشتر از این باد کنه و شایدم بترکه!

خلاصه نمیدونم چگونه این ها یهو با هم میان و یهو با هم میرن فقط خدا کنه خاطره خوبی از خودشون به جا بزارن

Bis Bald

سه شنبه نوزدهم تیر 1386
خیلی وقته دستم خالیه.

منتظر یه دستم که بیاد دستمو بگیره و از این تنهایی نجاتش بده.

آخه میدونی تنهایی بد دردیه.

نه من و نه دستم دیگه طاقت تنهایی رو نداریم هردو ما خسته شدیم.

آخه تا کی؟

تا کی من باید تنها باشم و هیچکس به دادم نرسه و نگه راستی تو.....

ولش کن از بس به این موضوع فکر کردم دارم می میرم.

رنگم شده مثه گچ سفید.

در دلمو به کی بگم که نره منو رسوا کنه؟

به کی میتونم اعتماد کنم؟

کی مونده واسم؟

یکی بود که دیگه الان نیست

از همون روزه اول گذاشت رفت.

بدون هیچ گونه خداحافظی

و از همه جالب تر بدون هیچ گونه سلامی

منو گذاشت سر کار و خودش تو دلش میخندیدو میگفت:

اینم از این چه جالب اینو گذاشتم سره کار

نفهمید!

ولی نمی دونست که یه ترک بزرگ تو دل من ایجاد کرده بود.

اینو به زحمت فراموش کردم

ولی قلبم نه!!

گفتم همه مثه هم نیستن ! این اینجوری بود

و همینطور به خودم دل داری دادم که سره خودمو گول بمالم.

یکی به من گفت چرا تنهایی؟ بیا با من بیا مشکلتو حل کنم

تو دلم گفتم دمش گرم یکی پیدا شد که به وضع من توجه کرد

منو با خودش برد

خواست دستمو با دستش آشنا کنه که دلم و عقلم گفت اگه این کار و بکنی پشیمون میشی

یه نکاه به دستم کردم

یه جوری منو نگاه میکرد که .....

یه لحظه بین دل و عقل و دستم بلوایی شد

نمیدونستم به کی باید جواب بدم

خوب که نگاهش کردم دیدم

عقلو دلم دارن درست میگن

دستمو کشیدم و یه خداحافظی کوچیک

و باز به بخت خودم گفتم

هیییی تو که به ما پشت کردیو نمی خوایی برگردی

و منتظرم که اون روی بختم رو هم ببینم.

Bis Bald